مجله پرمير در جديدترين فهرست ترينهاي خود، اسامي تعدادی از فيلم های
ترسناک را فهرست کرده که بعضی از آنها از مطرحترين ساختههاي تاريخ سينما
هستند.
اقتباس كوبريك از رمان استفن كينگ درباره جنون تدريجي خانواده تورانس در منطقهاي دورافتاده و زمستاني در كلورادو. متاسفانه اين فيلم بيشتر بهخاطر جملاتي چون «جاني اينجاست!» يا «كار زياد و بازينكردن جك را يك پسر افسرده كرده» شناخته ميشود و كمتر كسي از آن بهعنوان يك فيلم ترسناک زيبا ياد ميكند. «تلالو» يكي از هنرمندانهترين آثار هراس تاريخ سينماست. بهرهگيري از موسيقي مهيج، حركات ديوانهوار دوربين و همچنين دگرديسي زيباي جك نيكلسن از مردي عادي به يك جاني بالفطره، از نقاط قوت فيلم هستند. البته اين نظر مخالفاني هم دارد. مشهورترين اين مخالفان خود استفن كينگ است كه نفرت خود را نسبت به اين اقتباس چنين ابراز كرد: «فكر ميكنم كوبريك قصد آزار تماشاگران را داشته است.» (كينگ در سال 1997، نسخهاي تلويزيوني و ششساعته از كتابش ساخت.)
جنگير (1973، ويليام فريدكين)
اگر گربهاي يك دفعه جلوي دوربين بپرد، بيشك همه يكدفعه وحشت ميكنند اما تماشاي «جنگير» تجربهاي است كه تا ماهها از ذهن پاك نخواهد شد. «جنگير» علاوه بر موضوع جنجالياش، يكي از مهوعترين و دلخراشترين فيلمهايي است كه تابهحال ساخته شده است. اين مساله نهتنها ناشي از طرح مساله جسورانهاي چون شك در وجود خدا، بلكه بهدليل نمايش رسوخ شيطان در وجود دختري 12 ساله نيز هست. در زمان نمايش فيلم، بسياري از تماشاگران هنگام تماشاي استفراغكردن ليندا بلر روي لباس كشيش، غش كردند. گفته ميشود هنگام ساخت فيلم، فريدكين پس از چند برداشت ناموفق، از كشيشي خواست تا واقعا مراسم جنگيري را سر صحنه اجرا كند. ليندا بلر در اين باره ميگويد: «شايد خيلي از مردم فكر كنند، اتفاقات عجيب و غريبي افتاده است اما حقيقتش اين است كه آنها بهخاطر سن كم من نميگذاشتند زياد از چيزي سر در بياورم.»
كشتار با ارهبرقي در تگزاس (1974، تاب هوپر)
حقيقت هميشه از داستان عجيبتر و صدالبته ترسناكتر است. «كشتار با...»، كه برمبناي جنايتهايي واقعي و وحشتناك اد گين ساخته شده است، در نگاه اول مستندي قديمي و كمهزينه بهنظر ميرسد. فيلم با صداي هشداردهنده راوي (جان لاروكت جوان) آغاز ميشود كه به توصيف جنايتهايي نفرتانگيز ميپردازد. سپس شاهد صحنه كوتاه از عكاساني هستيم كه از صحنه جنايت عكس ميگيرند و در نهايت با «صورتچرمي» مواجه ميشويم؛ آدمكشي رواني كه پيشبند قصابها را بر تن و نقابي دوخته شده از پوست انسان بر چهره دارد. باب هوپر ميگويد انتخاب اين عنوان براي فيلم باعث شد: «دوستان زيادي را از دست بدهم. فكر ميكنم آنها كمي زيادهروي كردند، شايد هم واقعا دليلي براي اين كارشان داشتند.»
سكوت برهها (1991، جاناتان دمي)
«يه وقتي مامور سرشماري اومده بود سراغم. منم قلوهشو با يه كم باقلا و يه نوشيدني عالي خوردم..». «سكوت برهها» در اولين سال از دهه 90 به نمايش درآمد و تا پايان اين دهه هيچ فيلم ديگري نتوانست چنين تصوير هولناكي از يك شيطان رواني ارائه دهد. با اين فيلم دكتر هانيبال لكتر، قاتل زنجيرهاي با بازي زيبای آنتوني هاپكينز، تبديل به كابوس زنده تماشاگران سينما شد. اگرچه دكتر لكتر آدمخوار در سلولي فوقامنيتي نگهداري ميشود اما كلاريس استارلينگ، كارآموز افبيآي (جودي فاستر)، در برابر او همچون برهاي بيپناه است. اسكات گلن، كه در فيلم نقش مربي استارلينگ را باز ميكند، خطاب به شاگردش چنين ميگويد: «جنايتكاران بزرگ همواره نقشهاي پليد در سر دارند. آنان قدرت زيادي براي جلب توجه ديگران دارند و همين مساله همواره باعث هراس من ميشود.»
آروارهها (1975، استيون اسپيلبرگ)
«اين درسته كه بيشتر قربانياي كوسهها، تو عمق يه متري آب شنا ميكردن؟» از زماني كه «آروارهها» با تصاوير هولناك خود از درياي آبي، گيشهها را به تسخير خود درآورد (اين فيلم در فهرست ما نيز پرفروشترين بوده است)، سرخشدن آب دريا، مفهومي جديد پيدا كرد. طولانيترشدن توليد فيلم از زمان پيشبيني شده و افزايش سرسامآور بودجه آن، بلاي جان اسپيلبرگ شده بود. يكي از دلايل اين مساله، ستاره تندمزاج فيلم بود. اشتباه نكنيد، منظورمان ريچارد دريفوس نيست، بلكه كوسه مصنوعي و 8 متري فيلم است كه نام وكيل اسپيلبرگ، «بروس»، بر آن نهاده شده بود. به گفته اسپيلبرگ: «كوسه مصنوعي، آنطوري كه ميخواستيم از كار درنيامد اما همين مساله سبب خير شد و مجبور شدم به سبك هيچكاك كار كنم.» و نكته اصلي فيلم هم جز اين نبود. «آروارهها» فيلمي ترسناك است، نه بهخاطر اندك لحظاتي كه كوسه را ميبينيم، بلكه بهدليل صحنههاي بدون كوسه آن و دلهرهاي كه مدام از ظهور مجدد او در وجودمان است.
هالووين (1978، جان كارپنتر)
دنبالههاي چرند فيلم را فراموش كنيد. تقليدهاي مبتذلي چون «جمعه سيزدهم» را نيز ناديده بگيريد. «هالووين» اصلي، حرف اول و آخر در ميان فيلمهاي لولوخورخورهاي سينماست. اين فيلم همچنين، با بودجهاي معادل 300 هزار دلار و فروش 55 ميليون دلاري خود، نامش را بهعنوان يكي از پرسودترين آثار مستقل سينما در تاريخ ثبت كرد. تاثير «رواني» (يا بهقول كارپنتر: «پدربزرگ تمام فيلمهاي هراس») در جاي جاي فيلم مشهود است. اين تاثيرگذاري از كوچكترين جزئيات (نام دكتر سام لوميس با بازي دانلد پليزنس، برگرفته از اسم دوست جنت لي در «رواني» است) شروع شده و تا حضور جيمي لي كرتيس در نقش قهرمان زن فيلم كه مدام جيغ ميزند، ادامه مييابد. به گفته كارپنتر: «اين واقعيت كه جيمي دختر جنت لي است، ابدا به ضرر فيلم نبود، چون فكر ميكنم «رواني» فيلم مورد علاقه همه مردم است.» و اين مساله در مورد «هالووين» نيز كم وبيش صادق است.
«رواني» (1960، آلفرد هيچكاك)
عضو موسس تالار افتخارات فيلمهاي ترسناك (لطفا بر اساس بازسازي گاس ونسنت از «رواني»، درباره آن قضاوت نكنيد). بسياري از ويژگيهاي معروف فيلم، هنوز بيبديل هستند. كاتهاي شگفتانگيز (در صحنه جنايت زير دوش، بيش از 50 كات وجود دارد)، شخصيت روانپريش و بچهننه آنتوني پركينز و موسيقي هراسانگيز برنارد هرمن، تعدادي از اين ويژگيها هستند. با وجود اين شيوه ماهرانه «رواني» در فريب تماشاگر، بر تمام اين ويژگيها برتري مييابد. فيلمبرداري صحنه جنايت زير دوش، 7 روز زمان برد. جنت لي طي مصاحبهاي در سال 1999 گفت كه هيچكاك در اين صحنه از چند چاقوي مختلف استفاده كرد زيرا بدين ترتيب «تماشاگر نميتوانست متوجه حضور مادر در آن محل شود. در يكي از تصاوير توني چاقو ميزند اما در صحنهاي ديگر يك زن اين كار را ميكند.» نتيجهگيري كلي: «رواني» هنوز هم فيلمي ديدني است.
هفت (1995، ديويد فينچر)
«هفت»، از همان ابتدا و با تيتراژ عصبيكننده خود به تماشاگر ميفهماند كه با فيلمي پيچيدهتر از يك تريلر معمولي با بازي براد پيت طرف است. پيش از نمايش فيلم، «پرخوري»، «حرص»، «تنبلي»، «حسادت»، «خشم»، «غرور» و «شهوت»، تنها كلمات مبهمي بودند كه در دعاهاي روز يكشنبه ادا ميشدند اما با «هفت»، هفت گناه كبيره تبديل به انگيزهاي هولناك براي قاتلي زنجيرهاي ميشود، كه براي به جا نماندن اثر انگشت، پوست انگشتهايش را ميتراشد. جهان «هفت»، از زمان شروعش در لوكيشني غمگين و باراني تا پايان تكاندهنده و هولناك خود، چنان تيره و تار است كه گويا هيچ نور اميدي در آن راه نخواهد يافت.
بچه رزماري (1968، رومن پولانسكي)
«بچه رزماري»، كه بيشتر شبيه به تريلري درباره توطئه است تا فيلمي هراس، را ميتوان آغازگر آثار درباره «فوبيا» (هراس بيجا) دانست. رزماري (ميا فارو) كه فكر ميكند شيطان به او آسيب رسانده، مدام در اطراف خود شياطين مختلف ميبيند: پزشكان بيتوجه، همسايههاي فضول (بهويژه راث گوردون كه بهخاطر اين نقش برنده اسكار شد) و همسري خودخواه و هيولاوار (جان كاساويتس). احتمالا ضربه روحياي كه فارو در آن دوران از همسر خود، فرانك سيناترا، خورده بود نيز در شكلگيري شخصيتش در فيلم بيتاثير نبوده است، چرا كه در اواسط فيلمبرداري سيناترا تصميم به طلاق فارو گرفت و همين مساله باعث رنجش فارو شده بود. حضور چارلز گوردين در نقش يك ماماي بيرحم نيز باعث شد براي مدتي چهرهاش نزد عموم مخدوش شود. او در اينباره ميگويد: «به يك مهماني شام دعوت شده بودم. وقتي پشت ميز نشستم، همه زنها از كنارم بلند شدند. فكر ميكنم بايد كسي را پيدا ميكردم تا به آنها بگويد من آدم بدي نيستم.»
كابوس در الماستريت (1984، وس كريون)
نخستين ساخته درباره شخصيتي كه باعث بدنام شدن لباسهاي راهراه شد. «كابوس...» براي نخستين بار هيولايي را معرفي كرد كه قدم به كابوس نوجوانان ميگذارد. كريون با بهرهگيري از عناصر پيش پا افتاده فيلمهاي نوجوانان، محل امني چون اتاق خواب بچهها را به صحنه جنايت تبديل كرد. اگرچه دنبالههاي بيشمار فيلم، از «فردي كروگر» موجودي دلقكمانند ساختند اما در فيلم اصلي هيچ چيز خندهداري وجود ندارد. از نكات جالب فيلم، حضور جاني دپ جوان است، كه در صحنهاي توسط تختش بلعيده ميشود.
چيز (1982، جان كارپنتر)
اقتباسي از فيلم افسانه علمي هاوارد هاكس در سال 1951، كه اثري تمثيلي درباره دوران جنگ سرد بود. اين تمثيلات اما به ساخته كارپنتر راه نيافتهاند و قصد او تنها ساخت فيلمي ترسناك درباره گروهي دانشمند است كه طي سفرشان به قطب جنوب يك به يك توسط موجودي بيگانه شكار ميشوند. بيشك هيچيك از صحنههاي فيلم به اندازه لحظه جنون ويلفورد بريملي هولناك نيست. سالها طول كشيد تا منتقدان پي به ارزشهاي «چيز» ببرند، كه باعث شگفتي خود كارپنتر نيز شد، چرا كه به گفته او: «چيز در زمان اكرانش، يكي از منفورترين فيلمهاي تاريخ سينما بود.» اما گذشت زمان همه چيز را عوض كرد.
مرده شرير (1982، سام ريمي)
سام ريمي سالها پيش از ساخت «اسپايدرمن»، پس از ترك تحصيل از دانشگاه و با 385 هزار دلار، توانست كابوسي هولناك خلق كند. «مرده شرير» بر مبناي داستاني ساده ساخته شد: بچههاي ابلهي كه در كلبهاي جنگلي كتابهاي ممنوع ميخوانند و باعث رهاشدن شياطين ميشوند اما همين خط داستاني تبديل به الگويي براي يك نسل از سازندگان فيلمهاي هراس شد. اين مساله را بايد مديون بروس كمپبل (بازيگر نقش ويليامز، كه با اين فيلم تبديل به يكي از قهرمانان كلاسيك آثار هراس شد)، درختان شكارچي و كارگرداني نامتعارف ريمي دانست. تصاوير هراسناك تعقيب و گريز فيلم، ناشي از استفاده از روشي است كه ريمي آن را «دوربين لرزان» ميناميد. در اين روش دوربين روي پايهاي قرار ميگرفت و دو متصدي آن با فرياد «حركت!» ريمي، ديوانهوار شروع به دويدن در جنگل ميكردند. به گفته ريمي: «دوست داشتم وقتي تماشاگران «مرده شرير» را ميبينند، از جايشان بپرند و جيغ بكشند. ميخواستم آنها هم هيجان من را احساس كنند!» و ما هنوز با تماشاي فيلم آن را احساس ميكنيم.
كري (1976، براين ديپالما)
اقتباس ديپالما از نخستين رمان استفن كينگ، كه وقايعش در يك دبيرستان اتفاق ميافتد و بازگوكننده داستان دختري با قابليتهاي مافوق طبيعي (سيسي اسپيسك) است كه بهدليل آزارهايي كه در مدرسه ميبيند و سختگيريهاي مادر روانياش (پايپر لوري)، تبديل به قاتلي خطرناك ميشود. لوري و اسپيسك بهخاطر اين فيلم نامزد دريافت اسكار شدند. به گفته لوري: «در ابتدا تصور درستي از فيلم نداشتم. فكر ميكردم قرار است در يك هجويه بازي كنم. وقتي هنگام دورخواني فيلمنامه، ديپالما مرا متوجه حقيقت موضوع كرد، نزديك بود سكته كنم.» فصل پاياني فيلم را به جرات ميتوان بهترين نمونه در ميان آثار هراس دانست.
شب مردگان زنده (1968، جورج رومرو)
فيلمي هراس كه زومبيهايش الهامبخش هزاران فيلم ديگر شدند. «شب مردگان زنده» بهصورت سياه و سفيد و با 100 هزار دلار ساخته شد، كه بيشتر اين بودجه نيز توسط بازيگر اصلي فميل راسل استرينر تامين شده بود. شخصيتهاي هولناك فيلم مردگاني بودند كه بر اثر تاثيرات راديواكتيويته دوباره سر از خاك برميآوردند و به شكار زندگان ميرفتند. اگرچه فيلم با امكاناتي بسيار اندك ساخته شد اما فروش نهايي آن تا 50 ميليون دلار رسيد. بهدليل مشكلات حقوقي سازندگان فيلم با پخشكننده، تنها بخش اندكي از اين فروش هنگفت نصيب سازندگان شد و همين امر باعث شد آنان نسخه ديگري از فيلم را در سال 1990 بسازند. با وجود اين هنوز هم فيلم اصلي چيز ديگري است. اين فيلم را ميتوان «پروژه بلرويچ» دوران خودش دانست.
طالع نحس (1976، ريچارد دانر)
شايد روزي يك دانشجوي جسور سينما پيدا شود و پاياننامه تحصيلياش را درباره اين موضوع بنويسد كه چرا در دوران زمامداري فورد و نيكسن، شاهد ساخت مثلث نامقدس سينمايي شامل «بچه رزماري»، «جنگير» و «طالع نحس» بوديم. آخرين فرزند شيطاني اين مثلث، «ديمين» بود. موجودي نحيف و ضدمسيح كه روي جمجمهاش علامت شيطاني «666» نقش بسته است. دانر درباره بازيگر نقش ديمين ميگويد: «هدايت اين بچه واقعا كار آساني بود... درست مثل يك رويا.» او ميافزايد: «در آن زمان خيلي از مردم از تماشاي «طالع نحس» ميترسيدند، چون هنوز تجربه تماشاي «جنگير» از ذهنشان پاك نشده بود.» بدا به حال آنها كه تماشاي اين فيلم جذاب را از دست دادند. تماشاي صحنهاي كه پرستار ديمين خود را حلقآويز ميكند و ميگويد: «ديمين، همه اينها بهخاطر توست!» هنوز هم ميتواند تجربهاي تكرار نشدني باشد.
مرد گرگنماي آمريكايي در لندن (1981، جان لنديس)
بيچاره ديويد ناتان. در ابتدا به نظر ميرسد او در كمدي رمانتيك نقش مسافري آمريكايي را بازي ميكند كه سعي ميكند دل پرستار بريتانيايياش را بهدست آورد اما به يكباره سروكله رفيق زومبي او پيدا ميشود و مرتبا از ديويد ميخواهد پيش از درخشش مهتاب و تبديل شدن او به مرد گرگنما، خود را بكشد. تركيب كمدي و هراس در فيلم چندان موفق از كار درنيامده و فصل پاياني آن نيز شتابزده بهنظر ميآيد اما صحنههاي ترسناك آن بيشك ارزش جيغكشيدن دارند! صحنههاي حمله مرد گرگنما كه از ديد قربانيان تصوير شدهاند ديدني هستند اما بهترين لحظه فيلم بيترديد نمايش دگرديسي مشقتبار و هولناك ناتان بهصورت مرد گرگنماست. اين صحنه را در ميان آثار مشابه ميتوان بهترين مورد دانست كه حاصل زحمات استاد چهرهپردازي ريك بيكر است. (بيكر و لنديس مدتي بعد مجددا براي خلق جلوههاي ويژهاي مشابه در ويديوكليپ «تريلر» مايكل جكسن، با يكديگر همكاري كردند.)
هنري: پرتره يك قاتل زنجيرهاي (جان مكناتان)
يكي ديگر از فيلمهاي هراسي كه بودجه كم، كمك زيادي به آن كرده و باعث خلق تصاويري مستندوار شده است. فيلم روايتگر داستان «هنري» و «اوتيس»، دستيار سبكعقل او در آدمكشي است. اين دو در يكي از هولناكترين صحنههاي فيلم، پس از كشتن خانوادهاي فقير، به تماشاي فيلم ويديويي جنايت خود مينشينند. به گفته مايكل روكر، بازيگر نقش هنري: «يك بار كه با عجله براي تماشاي فيلمي به سينما ميرفتم، با زني برخورد كردم كه داشت از سالن سينما بيرون ميآمد. او با ديدن من يك باره سيلي محكمي به صورتم زد و همينطور پشت سر هم جيغ ميكشيد!» شايد كمتر كسي بداند كه شخصيت «هنري» برگرفته از قاتلي واقعي به نام هنري لي و همچنين شخصيت فرانسيس دالرهيد در داستان «اژدهاي سرخ» نوشته تامس هريس بود.
بزرگراه گمشده (1997، ديويد لينچ)
فكر نميكنم كسي هنگام تماشاي «بزرگراه گمشده» جيغ و داد راه انداخته باشد. تماشاي يك زوج اهل لسانجلس (بيل پولمن و پاتريشيا آركت) كه متوجه ميشوند شخصي مخفيانه از خانهشان فيلم ميگيرد، همراه با موسيقي آنجلو بادالامنتي، احتمالا چيز زيادي ترسناكي نيست اما ناگهان به هولناكترين صحنه فيلم ميرسيم. مردي بدون ابرو، با بازي فوقالعاده رابرت بليك، در يك مهماني خود را به پولمن معرفي ميكند و ادعا ميكند كه همزمان در خانه پولمن نيز حضور دارد. وقتي قهرمان ناباور ما به خانهاش تلفن ميزند و متوجه مي شود كه اين مرد شوخي ندارد، تماشاگر بايد سعي كند فقط به اين صحنه بخندد، در غير اين صورت احتمالا عقلش را از دست خواهد داد.
منبع: پر میر
نوشته شده توسط در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 1:33 | لینک ثابت |

